.

نتایج پژوهش جنگ

Displaying ۱ - ۲۵ of ۳۲

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۹

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۱

شغل:

روانشناس

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

استان تهران را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

سوادکوه

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

حال روحی خوبی نداشتم و با درگیریهای درونی خودم به شدت دست و پنجه نرم میکردم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

شب اول خواب بودم چون صبحش با استاد دوستی کلاس داشتم و نصف شب بیدار شدم همسرم گفت جنگ شده و من احساس ترس نداشتمو به خوابم ادامه دادم

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

چون یه دختر سه ساله دارم و خیلی ترسیده بود و مدام اضطراب داشت و اخباری که میشنیدم و صداهای شدید پهباد بالای سرم و بمباران مجابم کرد بدون همسرم و با دخترم شبانه از تهران خارج بشم

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

راستش شبدوم جنگ واقعا گریه میکردم چون داشتم با مادرم تلفنی حرف میزدم که دم خونه ی اونا یه صدای مهیب اومد و مادرمو برادرم با گریه گفتن خونمونو زدن و من بیشترین میزان اضطراب رو اون شب تجربه کردم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

خداروشکر از دست ندادم ولی بسیار سوگوار لحظه های عادی زندگی بودم،لحظه هایی که تا قبل جنگ بهش میگبت روز،مرگی
ولی اون روزا به شدت برای لحظه به لحظش سوگوار بودم

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

خیر،وضعیت خوابم خوب بود خداروشکر
حتی شب آخر بمباران که همه میگن شدیدتر بود من استرسی تجربه نکردم و خوابیدم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

مکانیسم دفاعی من در این شرایط هیچکاری نکردن بود،تا قبل قطعی اینترنت چک کردن اخبار آرومم میکرد و بعداز اونم توی سفر با خانواده سرگرم بودیم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

رابطه اکی بود و مشکل خاصی وجود نداشت

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

خیر،چون تهران نبودم و شبی که تهران بودم هم کار خاصی نکردم،فقط جای خوابمون از اتاق خواب به وسط پذیرایی تغییر کرده و هنوز هم ادامه داره

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

خیلی خوشحال بودم،خیلی سبک شدم،خیلی امیدوار خیلی امیدوار

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بله فکر میکنم گاهی ولی اونقدر پررنگ نیست

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

خداروشکر نه ادامه پیدا نکرد

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

کمی روی روابطم شاید تاثیر گذاشته و سعی میکنم بیشتر قدردان اطرافیانم باشم و برای هرچیزی تو دنیا سخت نگیرم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

آشفتگی زیادی که تجربه کردیم بی تاثیر نبود ولی بیشتر از همه ابهام هست که داره منو اذیت میکنه و روزهای جنگم همین بود احساس میکنم برای هیچی دیگه نمیتونم برنامه بریزم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۵۱

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۲

شغل:

کارمند

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در استان تهران مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

زندگی عادی و معمولی و پرمشغله

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

ترس و اضطراب و ابهام و دلهره

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

در تهران‌نموندم اما به محلی در استان تهران که امن بود نقل مکان کردیم

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

قطع تماس های اینترنتی با فرزندانم
قطع اینترنت و بی‌خبری
فقط اتصال به اپ بله و خبرهای یک طرفه
حس استیصال

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

حس از دست دادن تماس روزانه با فرزندانم در خارج کشور

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

بد خوابی و گوش به زنگی
چک کردن موبایل در طول شب به کرات

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

حضور در جمع های خانوادگی
خرید رفتن
پرخوری
آشپزی کردن

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

تماس‌ها محدود بود اما تلاش برای برقراری تماس داشتم

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

نه

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

کمی خیالم آسوده شد سریع به خانه برگشتم

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بله فکر میکنم خیلی پر رنگ هست هنوز به زندگی عادی بر نگشته ام

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بله دائم اخبار را چک میکنم تا سریع از نقض آتش بس با خبر بشم

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

هنوز به روال عادی زندگی برنگشته ام
دچار گیجی و سردرگمی شدم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

نگران و گوش به زنگ
نا امید
احساس حقارت

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۵۲

تحصیلات:

دکترا

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۲

شغل:

کارمند

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

به صورت روتین صبح زود بیدار میشدم و به محل کارم می‌رفتم و بعد از پایان اداره ،به منزل برگشته و به کارهای روزمره می‌پرداختم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

استرس زیاد

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

شبها تا وقتی صداهای بلند پدافندها و موشکها بود نمی‌توانستم بخوابم و یا خواب سبک داشتم.احساس میکردم در خط مقدم جبهه هستم و الان یک موشک کنارم می‌خورد

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

بله تصمیم خودخواسته بود.با توجه به اینکه اکثر شهرها به نوعی درگیر بودند همه اعضای خانواده تصمیم گرفتیم در خانه خودمان بمانیم.حتی اگر اتفاقی بیفتد در خانه خودمان باشیم

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

استرس و اضطراب داشتم.تقریبا برنامه ای برای روزهای بعدی نمی‌گذاشتم.البته سعی کردیم در زمان حال باشیم و برای کنترل استرس شروع به دیدن سریال کردیم و بعضی وقتها با فرزندانم بازی میکردم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

احساس سوگ نداشتم ولی بیشتر حالت دلسوزی برای بقیه افرادی بود که کسی را از دست دادند

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

در طول روز کمی کسل بودم و بعد از ناهار حتما یک یا دو ساعت می‌خوابیدم چون شبها کیفیت خوابم به هم خورده بود

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

با دیدن فیلم و سریال و خواندن روزانه چند صفحه کتاب و نظافت منزل

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

روابطم با کلیه مواردی که بیان شد خوب بود،با توجه به اینوه اکثر فامیل ما در شهرستان هستند بیشتر با تلفن در تماس بودیم و خبر سلامتی و زنده بودن خود را به هم میدادیم

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

بیشتر دعا میکردم و ذکر میخواندم.فقط یک شب که گفتند منتطقه ما را می‌خواهند موشک بزنند به منزل یکی از دوستان در منطقه دیگری از تهران رفتیم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

هنوز در پس ذهنم احساس ترس هست که اگر دوباره شروع بشه چی میشه

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

خیلی فکرم درگیر نیست و دارم به روتین عادی ام نزدیک میشم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

نه خیلی ادامه دار نیست

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

شاید سعی کنم بیشتر در زمان حال زندگی کنم تا اینده

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

یک جور اماده باش و گوش به زنگی برای پریدن از جا دارم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۵

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۲

شغل:

آموزگار

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

هر روز طبق عادت روزمرگی خودمان را داشته و بچه ها را باشگاه و کلاس زبان و نقاشی می‌بردم و تقریبا همه چی خوب بود

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

نگرانی و ترس و اضطراب و بیشتر میترسیدم ذهنیت بچه هام بهم بریزه که ریخت

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

خواه ناخواه همش در حال دنبال کردن اخبار بودم
نگران مادرو برادر و خواهرانم بودم همسرم که همش سرکار بود منو بچه ها تو خونه همش تلفنی دستم بود هر لحظه وضو میگرفتم یا غسل شهادت می‌ریختم که آماده مردن میشدم

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

هم خواسته چون همسرم با ما نمی اومد و نتونستم تنهاش بزارم هم اجباری چون همسرم کلا نمیخواد قبول کنه که خطر مارو تهدید می‌کرد و می‌گفت چون مادرم خونش مونده اتفاقی نمیفته

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

همش ترس از دست دادن داشتم ترس آوارگی ترس زیر آوار موندن و زنده بگور شدن از همه مهمتر نگران کشورم بودم سرباز های که مجبور بودن پای خدمت بمونن و شهید می‌شدند......

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

از ناراحتی و سوگ دیگران ناراحت بودم با گریه مردم بیگناه منم گریه میکردم حالم مثل کسانی میشد که کسی رو از دست داده باشم

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

بی‌خوابی وقتی هم میخوابیدم همش گوشی دستم بود اخبار رو چک میکردم تو خواب صدای انفجار می‌شنیدم از خواب می‌پریدم شب بیدار روز هم خواب پر استرس

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

خونه خواهرم و مادرم که نزدیکشون بود میرفتیم بحث میکردیم و نتیجه ایران قوی بود بهم آرامش می‌داد.تو خونه هم با بچه ها فیلم کارتون ها و فیلم های سینمایی زیادی دیدیم فیلم جوکر هم کمک کننده بود

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

با نزدیکانم صمیمی تر شدیم طوری که با کسی هم قهر بودیم آشتی کردیم انگار بیشتر قدر همدیگرو دونستیم.با دوستانم هر لحظه در ارتباط بودیم و نگران همدیگه

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

دعا میکردیم غسل شهادت ،وضو ،بچه هامون تنها نمیذاشتم سعی می‌کردم بهشون قوت بدم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

احساس آرامش بهم دست ولی اولش چون مطمئنم بازم حمله میکنن و این نگرانم میکنه

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

مگه میشه فکر نکرد روزای سختی بوده برای ما های که فقط صدای ترقه چهارشنبه سوری شنیدیم و به همون ترقه ها هم بعد از تایم انداخته شدنش فوش دادیم هنوزم صدای میاد فکر میکنم زدن و دوباره شروع شده

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

خیر

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

خیر

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

همش نگرانم نکنه باز جنگ بشه نکنه موقع کنکور بچه های مردم رو نشونه بگیرن نکنه های زیادی روانمو بهم میریزه

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۸

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

کارمند

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

شمال ایران

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

مشغول امتحانات پایان ترم بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

نترسیدم نمیدونم به دلیل استفاده از دارو اعصاب بود یا خیر ولی خیلی نترسیدم ارام بودم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

در روز های جنگ هم بزرگ ترین دغدغه ام تنهایی بود

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

اصرار خانواده و به هر حال سرصدا و استرس خارج شهر کمتر بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

چون جای خودم تقریبا امن بود نگران مردم تهران بودم و بزرگ ترین اضطراب خودم نگرانی مالی و شغلی بود

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

نه

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

نه

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

هر روز میدوییدم و افتاب میگرفتم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

خوب بود

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

نه

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

ناراحت بودم بنابردلایلی

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

نه

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

نه

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

نه

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

نه

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۵۳

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۱

شغل:

روانشناس-مرکز-ترک اعتیاد

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

سلام استاد عزیز افخمی هستم وقتتون به خیر
من دوماه قبل جنگ پسربیست وشش سالم رو در تصادف از دست دادمواصلاشرایط مساعدی نداشتم وفقط با آرامبخش به زندگی ادامه می دادم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

اصلا نترسیدم ناراحت همس-وسالان پسرم بودم جون اون یکی از وحشت ها همیشه حمله آمریکا واسرائیل به ایران بود

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

کاملا یخ زده وبهت زده از هیچ چیز نمی ترسیدم وهرجا بودم همان جا می ماندم وبه صداهاگوش می کردم

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

نه می ترسیدم نه چیزی-برای از دست دادن داشتم ونه حس-جابه جایی وسفر

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

فقط دلم برای هموطنان بی گناهم که قربانی بودند می سوخت وثروت مملکتم که بااید برای جوانان صرف می شد واینطوز نابود می شد ومی سوخت روزهایی که سزمزار ارشیا می رفتم وپالایشگاه رو می دیم که می سوخت ونمی تونستن حاموش-کنن😭

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

هربار جوانی رو در اینستا می دیدم که فوت شده از ته دل برایش ضجه می زدم وعمق-فاجعه رو برای خانواده ش درک می کردم که از این به بعد اونها روزی هزار با خواهند مرد به جای یکبار

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

فقط خواب پسرم رو می دیدم ومثل همه روزها به حواب می رفتم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

فقط-مثل روح سرگردان در خیابانها راه می رفتم یا هر روز به دل کوه می رفتم وساعتهای-زیاد راه می رفتم تا از پا دربیام

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

ترجیحم تنهایی صرفا به دلیل احترام فقط درحد بسیار کوتاه در سکوت همه رو نگاه می کردم گوش می دادم وساعتها با خودم در اتاق در اینستاگرام به دنبال کسایی بودم که مصیبت من رو تجربه کرده بودند واینکه چطور تونسته بودن ادامه بدهند البته آقای دکتر من پسر بزرگم تورنتو دکترا می خونه شاید اگر انگیزه مادری برای اون نبود انقدر دووم نمی اوردم

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

خیلی راحت بدون ترس از هیچ چیز فقط جایی دوازشیشه می خوابیدم وقبلش یاد پسرم می کردم وباهاش حرف-می زدم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

تقریبا مطمغئن بودم پاپان این چنینی-خواهیم داشت چون قباش-جنگ ایران وعراق-رو دیده بودم که عده ای بی گناه فقط برای وطنشون واعتقاداتشون جونشون را فدا می کنند ودر نهایت هم این-اتفاق-می افته

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

هیچ چیز برام مهم نبود وفکر نمی کنم فقط دلم برای جوانان کشورم که همه افسرده ، ناامید وبلاتکلیف وقربانی هستند می سوزه

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بله تا زندهام غم بی پاپان وروزی هزار بار مردن وروح سرگردان

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

به بی-حسی-و یخ زدگی رسیدم وهیچ چیز برام مهم نبست-به دنبال بهانه ای برای پایان زندگی ولی نمی خواهم خودم اینکار رو بکنم چون پسرم-ازم ناراحت می شه

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

هیچ فرقی با قبل جنگ نداره۰۰۰

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۱

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متارکه

تعداد فرزند:

۰

شغل:

حسابدار

شهر:

شهرری

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

یزد

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

اضطراب و احساس گیجی و پیگیری افراطی اخبار

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

احساس اضطراب شدید برای شرایط غیر قابل پیش بینی و خشم شدید

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

ترس از آسیب دیدن و اضطراب شدید و تصمیم خودخواسته

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

دلشوره مداوم از دست دادن کامل اشتها خواب زیاد برای قطع ارتباط و فرار از واقعیت

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

فکر میکنم یه بخشی از خودم رو از دست دادم و هنوز با سوگش درگیرم و غم سوگهای گذشته برام دوباره زنده شد

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

پر خواب اما با کیفیت پایین و بی قراری در خواب و بیدار شدنهای مکرر

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

کاملا احساس میکردم فلج شدم و مدیریت شرایط رو از دست دادم اما صحبت کردن با دوستان و اطرافیان تا حدودی به کاهش اضطرابم کمک کرد

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

با دوستان به خوبی بود و حس همدلی دریافت کردم ولی با خانواده تنش بود و انگار خشم های گذشته زنده شدن

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

سعی کردم نزدیک به خانواده بمونم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

احساس سر شدگی بعد از تحمل اضطراب طولانی و شدید و وارد شدن به افسردگی شدید و عدم تمایل به تماس با دیگران

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بله و به دلیل ابهام برای ادامه جنگ احساس گوش به زنگی دارم و هر لحظه منتظر اتفاق بدی هستم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بله
یه حالت بی حسی و افسردگی و ناامیدی و ترس مداوم از تکرار اتفاقات

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

بله
انگیزه فعالیتهای روزمره رو ندارم و دوست دارم از اطرافیانم فاصله بگیرم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

احساس افسردگی و ناامیدی و تنهایی شدید

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۱

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

حسابدار

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

زندگی عادی و البته با برنامه
باشگاه و درس خواندن و تفریحات اخر هفته و سر کار رفتن و …

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

احساس ترس و استرس و از دست دادن عزیزانم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

به صورت کلی بی خوابی و اضطراب بالا

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

خودخواسته بود
احساس امنیت در خانه ای که بودم داشتم
احساس میکردم هیچ جایی امن تر از خانه ی خودمون نیست
احساس تعلق به خانه

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

سطح اضطراب بالا
نگرانی شدید در مورد همه ی عزیزان و دوستان و آشنایان
و اضطرابی که اگر بخوابیم و اتفاقی رخ بده
مثلا فقط من زنده بمانم چیکار کنم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

من برای تمام افرادی که در این جنگ فوت کردن سوگواری کردم
نه سوگواری به اون شکل مرسوم و همیشگی
ولی یک ناراحتی درونی و گاهی هم نمود بیرونی داشت
یا حتی برای ساختمان صدا و سیما کلی گریه کردم
که اگر المان های قشنگی که تو شهر داریم
صبح بیدار بشیم و از بین رفته باشن چه غمگین است

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کم خواب
تقریبا بعد از روشنی هوا میخوابیدم
و در طول ۴،۵ ساعتی که به زور خواب بودم
سعی میکردم باز در حالت خواب و بیدار
اخبار و چک کنم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

خوندن اخبار در مورد جنگ
جویا شدن احوال دوستام و فامیل
یا در مواقعی که بحران شدید تر میشد خوندن دعای الهی عظم البلا🥲 من در ظاهر اصلا ادم مذهبی نیستم ولی گاهی صدای بعضی دعاها ارامش خاصی به قلبم میداد

در واقع قابل کنترل نبود به واسطه این ها ولی دلگرمی بود

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

شاید صمیمی تر و صبورتر
در مورد خانواده که نگرانی سراسری و حس مراقبت
در ارتباط با فامیل هم همین شکل بود پرسیدن احوال و تماس حتی تماسی که کلا یک جمله بود خوبید الان ؟
در مورد دوستام که حتی با دوستایی که خیلی وقت بود به واسطه شرایط و مشغله زیاد نشده بود در حد چند پیام کوتاه یا تماس یک دقیقه ای داشته باشم
در این روزا تماس گرفتم و احوال خودش و خانوادش و پرسیدم

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

دعا کردن زیاد

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

واقعا گفتم خداروشکر این کابوس ۱۲ روزه تمام شد
و بیشتر از این انسان های بی گناه از بین نرفتن
و البته فارغ از بحث های سیاسی نگرانی که نکنه دشمن قوی تر برگردد🤭

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بله
حتی دوشب قبل خواب بودم
یهو بیدار شدم فکر کردم باز حمله شده و متوجه بودم خواب دیدم
گفتم خداروشکر که خواب بود

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

اضطراب بله
که نکنه باز جنگ بشه و این آتش بس اصلا اعتمادی بهش نیست

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

تا حدودی بله
البته شاید این اضطراب و این روزهایی که گذشت خیلی نزدیک هنوز
و هنوز آثارش و حتی تو شهر میبینم
ولی حس میکنم در بلند مدت و گذر زمان به این شکل نباشه و در این سطح نباشد

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

پر از حس ترس و نگرانی
من هنوز سر کار نرفتم
میترسم برم و خونه امون و مثلا موشکی بخوره من سر کار باشم و برای خانواده ام اتفاقی بیافته و فقط من بمانم
شاید این حس برای از دست دادن پدرم در سن ۱۰ سالگی باشه
و براتون سوال بشه چرا من همش میترسم که اتفاقی بیافته و یکی از ما بمونه دلم نمیخوام دوباره اون سوگ از دست دادن عزیزانم و تجربه کنم
امیدوارم آرامش و صلح و سفیدی باز به قلب همه ما برگردد
انشاالله سلامت باشید خانم/آقای دکتر عزیز ♥️

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۵۸

تحصیلات:

دکترا

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۰

شغل:

مشاور

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

مازندران

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

همه چیز خوب،زندگی روتین،مشغول کار ،پر از شور زندگی

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

ترسیدم بعد عصبانی شدم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

در زمان حملات ضربان قلب بالا ،خشکی دهان و بلافاصله پناه گرفتن در حمام خانه
بعد از اتمام حملات با تنفس عمیق خودم رو تنظیم میکردم و سعی می‌کردم روتین زندگی رو حفظ کنم
بعد از چند روز هم که تهران رو ترک کردیم.بعد از ترک تهران اضطرابم بیشتر شد،بدلیل اینکه حوالی منزل مارو می‌زدند و تصاویری که می‌آمد و میدیدم خیلی اذیتم می‌کرد، مسیر پیاده روی هرروزه ی ما رو زدند و دیدن ریختن اون ساختمون برام سخت بود ،جوری که ترجیح دادم برگردیم تهران چون نگران بودم که موج انفجار به شیشه های ما آسیب زده باشه که البته با تماسی که با لابی من داشتیم این نگرانی از بین رفت ولی در کل اون چند روز که تهران نبودیم با وجودی که جو آروم بود با طبیعت کانکت بودم هرروز ورزش و مدیتیشن میکردم و شب ها خواب عمیق و آرومی داشتم تمایلم به برگشت به تهران زیاد بود انگار اگر تهران بودم میتونستم روی شرایط کنترل بیشتری داشته باشم و این برام مهمتر از کم خطر بودن بود.

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

نه اجباری نبود،فکر کردیم اونجا امن تره و این صداها نیست و میتونیم آروم تر باشیم.

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

موقع حملات اضطراب داشتم
زمانی که رفتیم بی اشتها شدم تمایل داشتم فقط سکوت باشه اخبار رو پیگیری نکنم ولی بدلیل اینکه مادر خودم و همسرم با ما بودند و اونها مدام خبر رو چک میکردن این امکان رو نداشتم،ولی تا جایی که می‌شد توی جمع اونها نبودم ،خودم رو مشغول میکردم،به دلیل اینکه آنلاین کار می‌کردم ارتباطم با مراجعین قطع شد این بی برنامه بودن اذیتم میکرد و چون همراه خودم کتاب نبرده بودم عملا از صبح تا شب بیکار بودم که البته رفتم شهر کتاب و چند جلد کتاب خریدم دو ساعتی همونجا موندم و روزهای بعد هم با دوستانم که اومده بودن سفر قرار گذاشتیم دو سه ساعتی از خونه و صدای اخبار دور شدیم که فکر میکنم این کارها خیلی کمک کرد که بتونم نسبتا آروم بمونم.بعد از برگشت به تهران دچار پرخوری شدم تمایل به خوردن شیرینی دارم روز اول از رو تخت نیومدم پایین چون شبی که برگشتیم آخرین شبی بود که حمله کردند و من تا صبح دراز کشیده ولی بیدار بودم،چیزی که جالبه اون شب فقط حملات اول من رو مضطرب کرد یعنی تو بدنم نشونه داد چند بار که زد حملات بعدی دیگه زیاد نمیترسیدم جوری که حتی نیازی نمیدیدم همسرم رو بیدار کنم،فقط کوله ی نجات رو گذاشتم توی حمام و همونجا رو تخت آروم به صدا ها گوش میکردم و خوشحال بودم همسرم خوابه،یک سگ کوچولو داریم دستم رو گذاشته بودم رو گوشش که اذیت نشه اونم آروم خواب بود و من با برادرم چت میکردم.امروز هم که هفتم تیره یکم اضطراب دارم چون فکر میکنم به زودی شروع میشه ولی از تخت بیرون اومدم از دوازده تا شب مراجع دارم،ورزش کردم ولی یکم تمرکزم کمه فکر میکنم،اضطرابم رو هم توی شکمم احساس میکنم ولی شدید نیست طپش قلب و خشکی دهان ندارم،اشتها رو هم کنترل کردم البته تمایلش هست ولی قابل کنترله.اخبار رو فقط از یک منبع داخلی و یک منبع خارجی چک میکنم و فکر میکنم اینم بی تاًیر نبود توی کم شدن اضطرابم.اصلا نا امید و بی انگیزه نیستم،و احتمالا اگر دوباره حمله بکنه ترجیحم اینکه بمونم توی خونه ی تهران

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

فقط نگران خونمون بودم تمام افراد خانواده و دوستامون از تهران خارج شده بودن
از بابت اونا خیالم راحت بود.
و چیزی که مدام به ذهنم میومد فکر بابام بود که چهار ساله فوت کردن،از همون اولین لحظه ها خوشحال بودم که جاش امنه،الان هم همین حس رو دارم تو ذهنمه جاش امنه و دیگه از چیزی نمیرسه.
اگ افراد خانواده یا دوستامون از تهران نرفته بودن اوضاع برای اضطراب آورتر میشد.

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

روزهای اول هر نیم ساعت یکبار بیدار میشدم خبر چک میکردم
بعد از رفتن از تهران عالی بود بدون بیدار شدن هفت ساعت میخوابیدم
خواب با محتوای جنگ ندیدم
ولی یک خوابی دیدم که برای خودم معنا داره در مورد بچه دار شدن استادم و یکی از دوستانم.
چون من مخالف بچه دارشدن در ایران هستم و به همین دلیل هم تصمیم گرفتیم بچه دار نشیم،ولی تو خواب دیدم این دو نفر بچه دار شدن و من مدام با گریه بهشون میگفتم شما احمقید که تو این مملکت بچه آوردید از کجا میدونید زنده میمونید ،بچه چیزیش نشه،حالا اگر هم نکردید تو کشور جنگ زده این بچه مگه آینده داره
این تنها خوابی بود که ذهنم رو درگیر کرد،
کلا فکر کردن به بچه ها و آسیبی که میخورن و آینده ای که از نظر من براشون روشن نیست من رو خیلی اذیت میکنه و تمام این روزها سعی کردم به هیچ بچه ای فکر نکنم.یعنی یجور تو ذهنم جا انداختم این جنگه آدم بزرگان بچه ها همه جاشون امنه و حتی نمیفهمن جنگه .

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

تنفس عمیق
پیاده روی
مدیتیشن
چک نکردن اخبار
دیدن دوستام
صحبت کردن با همسرم و کلا نزدیک بودن به همسرم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

تغییر خاصی نداشته
از مادر خودم و همسرم به خاطر چک کردن خبر عصبانی بودم اونم باهاشون مطرح نکردم چون فکر کردم اینجوری انگار آروم میشن
مادر همسرم زیاد حرف می‌زدند بخاطر اضطراب که اونم من سعی می‌کردم بیشتر برم توی تراس یا اتاق خواب متمرکز بشم روی نفس هام تا توی جمع باشم
ارتباط با دوستان کمی بیشتر شد با پیامک و دوستانی هم که شمال بودن هم می‌دیدیم توی کافه که برای من عین سوخت گیری عمل می‌کرد انگار جوون دوباره میگرفتم.

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

میرفتم تو حموم.با یک بالش که اگر سقف ریخت بزارم رو سرم😄کوله نجاتم هم همه جا همراهم بود
به دعا اعتقاد ندارم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

رهایی با وجودی که میدونم موقتیه خیلی حال خوبی دارم
رفتیم خیابون های تهران رو سر زدیم انگار میخواستم مطمئن بشم جاهایی که برای من مهمن سرجاشون موندن،یک فکری هم تو سرمه با کسی مطرحش نکردم،اینکه شاید آخرین باره داری اینجا رو میبینی دقیق تر ببین.

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

فکر نمی‌کنم
فقط اگر ماشینی رد بشه یا موتوری رد بشه فکر میکنم صدای جنگنده هاس،چون شب آخر خیلی صدای واضحی میدادن و اون صدا ها تو گوشمه همین الان هم فکر میکنم صدای هواپیما میاد
ولی شبا که سکوته و ماشین کمه این فکر هم ندارم و آروم و عمیق میخوابم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

الان کمی اضطراب دارم
بیشتر گوش به زنگ و منتظرم
تجربه ی سوگ ندارم احتمالن برای اینکه هیچ کدوم از افرادی که برام مهم بودن براشون اتفاقی نیوفتاده و اون جا که بهشون تعلق خاطر دارم سرجاشون هستن
ولی خیلی عصبانی ام از اینکه یک شرایطی بهم تحمیل شده خیلی عصبانی ام البته این مربوط به الان و اینجا نیست من کلا اگر چیزی بهم تحمیل بشه احساس بدی پیدا میکنم هیجان رویی همه ولی تهش به استیصال میرسم الان هنوز خشم بالاس مستاصل نشدم هنوز امید دارم که شرایط بهتر میشه

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

یک تاثیراتی داشته،دارم سعی میکنم بیشتر با آدم های مهم زندگیم وقت بذارم،انگار میخوام هیچ زمانی از دستم نره،همین دیروز برنامه ی یک پیک‌نیک گذاشتیم و همگی جمع شدیم .

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

الان خوبم
یکم گوش به زنگ بودنه اذیت میکنه
اینکه تو خونه ام از امروز ظهر کارم شروع میشه خوشحالم
یک نگرانی دارم برای شروع دوباره
و اون خشم که هست
ولی کارکرد عادیم مختل نشده.

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۹

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

معلم

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

کاشان

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

همه چیز عادی و در آرامش نسبی قرار داشت .

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

من خبر نشنیدم ، من صدای شروع جنگ رو شنیدم و صدای انفجاری که ساعت ۳:۴۰ دقیقه تو فاصله ی نسبتا نزدیک من رو از حالت دراز کشیده به حالت ایستا و آماده باش کامل در آورد . و اولین واکنش من این بود که ایستادم کاملا هوشیار! و احساسی که داشتم ترس و فعال شدن شدید سیستم سمپاتیک ...

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

افتضاح... از مرگ نمیترسیدم یا شاید هم میترسیدم بخاطر زندگی که هنوز نکرده بودم، اضطراب تمام وجودمو گرفته بود و رسما فلجم کرده بود. نه درست و حسابی میخوابیدم نه غذا میخوردم و گوارشم به طور کلی مختل شده بود، از طرفی تپش قلب تند و دلهره انگار که جیگرم آویزون بود ...

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

بخاطر حال روحی نامناسبی که باعث شده بود عملکرد بدنیم هم مختل باشه و صدالبته ترس زیاد، تصمیم به ترک تهران گرفتیم

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

مدام گوش به زنگ بودم، مدام منتظر بودم که صدای موشک بیاد و دیگه هیچ صدایی مثل قبل نبود..

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله ، تو تمام این مدت خودم رو وسط جنازه هایی بین خرابه ها متصور میشدم ... بیشتر از مرگ از زنده موندن و دیدن مرگ بقیه میترسیدم ..

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

از شب ها به خاطر اینکه شب بهمون حمله شده بود میترسیدم و تا اذان صبح نمیخوابیدم و بعدش که هوا روشن میشد میخوابیدم ..
و خواب میدیدم که بمب داره همه چیز و خراب میکنه و مردم همه دارن فرار میکنند ..
یا خواب میدیدم که وقتی از زیر یک سقف کنار میرم اون سقف میریزه و من با خودم میگم شانس آوردم نموندم زیر آوار ...

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

تقریبا هیچی!
حتی با این اطلاع که من هر کجا که باشم مرگ به سراغم میاد حتی اگر فرار کنم و ...
ولی هیچ تمرینی کمکم نمیکرد ...
شاید گریه کردن فقط ۱ درصد احوالم رو تغییر میداد پر از یاس و ناامیدی برای آیندم بودم ..
البته صحبت کردن با تراپیستم کمی حالم رو بهتر کرد، و دنبال نکردن اخبار ...
و بعد از قرن ها بخاطر اضطراب بالا تصمیم گرفتم قرص پروپرونول بخورم که خب جنگ تموم شد !

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

تغییری ایجاد نشد در خانواده و رابطه ای که قبلا بود الان هم به همان گونه بود ..

دوستان شایسته ای که در این مدت کنارم بودن قطعا باز هم کنارم میمونن ... و رابطه ی بهتری باهاشون خواهم داشت .

و دوستانی که حتی برای احوال پرسی تماس نگرفتند جایی برای دوستی باقی نمیگذارند ، البته که قبل از شرایط جنگی هم چندان دوست خوبی نبودند ...

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

در شب های حمله من دعا میخوندم و مضطرب بودم اضطراب کاملا دائمی همراه من بود و با گفتن ذکرها کمی آرامش پیدا میکردم ..

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

احساس ترس، این تازه شروع بازیه و بعدا اوضاع وخیم تر خواهد شد .

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

خب اره، اینکه اگر بازم ادامه داشته باشه چی؟ اگر خواب هام واقعی بشن ...
اگر بعد از پایان جنگ و نه آتش بس ، من زنده بمونم چطور قراره زندگی کنم ..

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

نه به صورت قبل ..

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

روی روابطم آره ... گفتم که اگر قرار باشه دوستی وجود داشته باشه بهتره موقع اضطراری هم وجود داشته باشه نه فقط لحظات خوشی و خنده ...
و روی زندگی بایدبگم که اگر قبلا توی کارهام تعللی میکردم الان کمتر شده ..

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

بی حسی ..
اینکه خب تهش اینه که میمیریم و این بهتر از دیدن قحطی و بدبختیای دیگه اس!

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۴

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۰

شغل:

پژوهشگر

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

نگرانی بسیار زیاد برای مادرم که تنها در خانه ی خودشان بودند و کم کم حس خوشحالی از یه تغییر

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

چون مادرم نزدیکم بودند، استرس خاصی نداشتم
فقط خواب شبم بشدت مختل شده بود و این موضوع اذیتم میکرد

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

کاملا خودخواسته
امن ترین محل، منزل خودم بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

صرفا کم خوابی

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بعد از اتمام جنگ بیشتر احساس از دست دادن داشتن
چون همه چی بی‌نتیجه بود بنظرم

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کم خواب بودم اما خواب خاصی ندیدیم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

اضطراب خاصی نبود اما مثل دوره کرونا ورزش و رقص در منزل

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

هیچ تغییر خاصی نبود
جز اینکه هر روز با تماس از حال هم خبر میگرفتیم

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

آخرین شب به دلیل هشدار تخلیه منطقه ۷(ساکن منطقه ۷ هستم) ، به پارک پردیسان رفتیم تا ساعت ۴:۱۵ صبح و بعد برگشتیم خونه

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

بدترین احساسی که تابحال داشتم
یاس و ناامیدی
حس ناکامی
انگار بهم برخورده

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

واقعیت نه، حتی علاقه ای به پیگیری اخبار ندارم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

خیر

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

خیر

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

خوبم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۶۱

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۲

شغل:

خانه دار

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

زندگی عادی،رفت و آمدها بدون استرس در حال گذر بود.

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

باورش سخت بود ک جنگ شده .و اینکه آیا احتمال درگیری جنگ زمینی هم هست یا نه

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

تا سه روز اول برام غیر عادی بود و دچار اسپاسم از ناحیه گردن در قسمت راست شدم.ولی بعد از سه روز تحلیل و با روشهای آرام‌سازی به حالت عادی و بدون اسپاسم شدم

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

خودخواسته بود.ارامش مادرم و اینکه سال ۶۸هم همین صداها و صحنه ها رو در تهران دیده و شنیده بودم ..

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

تا سه روز اول بخاطر گنگ بودن شرایط دچار استرس شدم .اسپاسم عضلات گردن .بیرون ک میرفتم شهر تهران رو خالی از ساکنینش می‌دیدم برام دردآور بود و احساس غربت میکردم ولی با خودم حلش کردم ک اوضاع همین جوری نمیمونه.

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله..با شهادت دکتر تهرانچی عزیز،فقدان رو حس کردم..

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

خوابمون ک مختل شده بود ولی از روز چهارم به حالت عادی برگشتم.

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

خودم رو سرگرم کارهای خونه و خوندم فایلهای درسی مربوط به آزمون استخدامی آموزش و پرورش و چند بار خواندن کتاب آسیبهای روانی .

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

رابطه مثل قبل صمیمی و عادی .

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

دعا کردن و آرزوی پیروزی و سلامتی برای ارتش و سپاه عزیز و همه مردم ایران عزیزم.

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

هنوز باورم نمیشه ک این آتش بس فرمالیتس و اینکه تموم شده ،چون بعد از ۱۲روز یهو از سمت ترامپ آتش بس اعلام کنه.

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

من روزهای جنگ سالهای کودکی رو هنوز فراموش نکردم.این روزها هم مازاد بر اون روزها شدن

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

خیر .چون خیلی وقته به این نتیجه رسیدم هیچ جانداری تو این دنیای فانی موندگار نیست.

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

خیر .باعث ارتباط بیشتر شده

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

وضعیت روانی اوکی .

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۳

تحصیلات:

دکترا

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

روان درمانگر

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

مشغول درس خواندن و أمادگی قبل از امتحانات بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

بسیار متعجب و هراسان بودم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

خشمگین، مضطرب، بلاتکلیف، هراسان، غمگین، ناامید

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

من تنها زندگی میکنم و خانواده ام ایران نیستند بیشتر از هر چیزی خونه برام معنی امنیت و اطمینان میده و از طرفی دانشگاه أزاد مارو بازی داد با برنامه امتحانی. اول دو روز لغو کرد بعد مجازی کرد بعد دوباره لغو کرد. خونه اینترنت استیبل بود برای امتحانات

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

خیلی از اقلام ضروری از قبل گرون تر شدند، باید اجاره خونه میدادم، بعد از دلنگرانی و ترس زنده بودن به پول و مسائل مالی فکر میکردم. بعد به دوری از خانواده ام که حتی هیچ گونه تماسی نمیتونستم داشته باشم. من دوتا سگ دارم، یکی اش سنش بالاست و چندماهی هست که به خاطر سکته مغزی فلج شده و نمیتونه راه بره. تماس و اصرار دوستام برای ترک خونه و ملحق شدن بهشون غیر از اضطراب بیشتر و عصبانیت و حس درک نشدن چیزی برام نداشت.
ترس غیر متعارفی که اگر من نباشم این دوتا سگ چی میشن اضطرابم و بیشتر میکرد

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله احساس سوگ کردم. من پدر و مادرم را خیلی ناگهانی از دست دادم و همزاد پنداری با خانواده هایی که شهید شدن بسیار تجربه تلخ و غم انگیزی بود و هست. من حتی دلم برای تمام خانه هایی که ریخت بسیار سوخت، چون یک روزی همان خانه ها پناه و امید ادم ها بودن

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

به زور قرص خواب تونستم ساعت ۴،۵ صبح بخوابم و بیشتر کابوس دیدم. بیشترین خواب شبانه ام بین ۳ تا ۵ ساعت بود

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

متاسفانه بسیار سیگار کشیدم، خودم و با سگ هام و رسیدگی و نوازش کردنشون مشغول کردم. درس خوندم درحالی که گوش هایم را گرفته بودم تا صدای پدافندهارو نشنوم. سودوکو بازی کردم، با دوست هام حرف زدم یا چت کردم. سریال دیدم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

رابطه ام با خانواده(خواهر و برادر) دچار تعارض و مشکل شد. چند روز اول که میتونستیم ارتباط داشته باشیم، هیچ پیام و زنگی به من نداشتن چون خودشون خارج از ایران هستن و بیشتر مضطرب و نگران میشدن. حتی روزی که اعلام کردن منطقه ۳ را تخلیه کنید با خواهرم دعوای سختی داشتم چون اخبار را ندیده بود و ترس و نگرانی من را درک نمیکرد. خواهر و برادرم گفتن توقع و انتظار نا به جایی دارم که دوست داشته باشم بپرسن حتی زنده هستم یا نه. برعکس آنها تمام دوستانم بسیار نگران بودن و با تماس و پیام های مکرر، سطح اضطرابم را افزایش میدادند. من به خاطر شرایط زمین گیر بودن سگ ام و امتحاناتم گیر افتاده بودم. از طرفی من رانندگی نمیکنم با اینکه ماشین دارم. بعد از یک تصادف وحشتناک PTSD شدم. نمیتوانستم تصمیم به خروج از خانه بگیرم ، مگر اینکه یکی از دوستانم من و حمایت میکرد

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

بسیار دعا کردم و هر لحظه همه چیز و همه افراد و به خداوند سپردم. بسیار میترسیدم و تا کم شدن صدای پدافند و حملات نمیخوابیدم. گریه میکردم و احساس تنهایی داشتم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

احساس کردم آتش بس فقط یک نمایش موقت است، مثل آرامش قبل از طوفان. دل نگرانی و بلاتکلیف بودنم را افزایش میداد. اما از طرفی با دیدن خانه هایی که در اطرافم کاملا تخریب شده بودند، آتش بس بهم حس امنیت میداد. از طرفی به خودم و ارتباطاتم فکر کردم که چقدر هیجانی یا اجتنابی بود. میتونستم بهتر از این ورژن خودم باشم. بیشتر عشق بدم و عشق و محبت دریافت کنم. من در تنهایی و ترس های خودم حل شده بودم.

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

هنوز هم به صداها حساس هستم و هر صدایی و شبیه پدافند و موشک میشنوم. برای من ۱۲ روز نبود، انگار ماه ها در این شرایط به سر بردم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

سوگ نه اما اضطراب ادامه داره. نگران فرداهای بعد از جنگ هستم. وطنم چگونه بازسازی میشه، مردم چگونه و چطور با تورم حاصل از جنگ کنار میان
من چطور میتونم خودم و با شرایطی که غیر قابل پیش بینی هست وقف بدم. یکی از مهم ترین دلایل اضطرابم مسائل مالی هست، از دزدی ، از بی پولی میترسم

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

بله تاثیر گذاشته، برای من چالش بین واژه گذشتن و گذر کردن به وجود اومده. دیگه نمیتونم چیزی و بپذیرم فقط به گذر کردن ازش فکر میکنم. دلتنگی هام برای خانواده و دوستان خیلی بیشتر شده. الان میتونم صمیمیت و کیفیت روابط و نسبت به قبل بهتر بشناسم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

مضطرب، خشمگین، غمگین، دلواپس و دلنگران، هراسناک، بلاتکلیف و سر در گم، کلافه، بی قرار، هیجانات مثبت مثل دلبستگی، دلتنگی، دوست داشتن دیگری، نیاز به توجه و دوست داشته شدن بالا، هیجانات منفی مثل انکار، فرار، عادی سازی بالا

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۶

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

معلم و روان درمانگر

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

شهرستان اراک

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

زندگی روزمره و عادی درحال گذربود

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

ترس و نگرانی زیاد باعث شد گاهی اصرار کنم به خانواده بریم پردیس یا اراک برای داشتن امنیت ، گاهی هم سکوت و پیگیری بیشتر اخبار
و بیخوابی شدید تا صبح که صدا ها بیافته ،
کم اشتهایی

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

روزهای جنگ پر از احساس نا امیدی خستگی زیاد بی اعتمادی و پشیمانی از اینکه می‌تونستی یه روز این کشور و ترک کنی و بخاطر ترس هات نکردی

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

کل خانواده تهران بودیم و همگی تصمیم گرفتیم بریم شهرستان چون اونجا خبری نبود اصلا

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

اضطراب زیاد باعث شده بود حساسیت پوستیم عود کنه ، حواس پرتی با انجام کارهای ناخن یه جورایی از تجربه اضطرابی فرار میکردم
یا گاها کتاب می‌خوندم با تمرکز کم
نگران از دست دادن عزیزانم بیخوابم کرده بود

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

توی اقوام فردی بود که به دلیل سکته فوت کرد و بعد از اون احساس از دست دادن بیشتری و تجربه کردم
پدری بود ک دخترش هم سن من و باعث شده بود ذهنم دایما اینو بهم بگه که هم سن پدرت بود این آقا و تو هم یه روزی قراره از دستش بدی یا از طریق جنگ یا ...
و خیلی تجربه سختی بود برام

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کم خواب
بعد از آتش بس که برگشتم تهران گاها صداها تو‌خوابم میاد

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

ترک محلی که راجب جنگ و تحلیلات سیاسی صحبت میشد
خلوت و موسیقی گوش دادن و گاها بازی که دوست داشتم با گوشی انجام دادن
بازی با حیوانات اهلی
سگی داشتیم باغمون و توی اون روزا خیلی حالم و بهتر میکرد
به صورت موقت حواسمو پرت میکردم به کارهای ک دوست داشتم مثل نقاشی نقش قالی با خودکار یا کاشت ناخن و رنگ های مختلف زدن

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

رابطه ام با فامیل مثل قبل باقی موند دوری و دوستی و برای ی مدت کوتاه باهم در یک باغ روزهای سختی گذشت چون تعارضات و چالش های قبل بود فقط من دیگه آدم قبل نبودم
با خانواده هم مثل قبل صمیمت و همدردی بود ولی چالش های قبل با خواهر بزرگترم همچنان بود چه بسا بدتر هم شد توی این شرایط چون مدیریت هیجاناتش براش سخت بود و نه تنها من کل خانواده را به چالش میکشید

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

فقط بیخوابی و چک کردن اخبار

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

ترس از جنگ دوباره
نگرانی
نا امیدی
خستگی زیاد انگار تریلی از روت رد شده
احساس ابهام وندونستن آینده و اضطراب
کلافگی و بی حوصلگی
همچنان کم اشتهایی
و گاها سرزنش خود برای اینکه این مدت میشد خودت و نسبت به قبل جلو بندازی و مطالعه داشته باشی اما خیلی کم بود

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

اگه نرم تو اینستا نه ولی نه کامل نیست گاها حسش میاد سراغم حتی اگر اخبار و چک نکنم
تاثیرش روی خوراکم و خوابم هنوز هست

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

اضطرابم کمتر شده

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

در حال حاضر اهدافم و می‌خوام مرور کنم تا بتونم دوباره از نو شروع کنم
روابطم مثل قبله

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

به طور کلی هنوز کلافگی و نا امیدی و ترس و بی اعتمادی به آرامش الان و تجربه میکنم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۰

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

کارمند

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

فکر کردم خیلی جدی نیست

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

باتوجه به اینکه سرکار حضورم الزامی بود و باید خانه رو ترک میگردم نگران پدرو مادرم که تو خونه بودن ،بودم نگران خواهرم برادرام بودم .مخل کارم دقیقا جای پرریسک بود و باتوجه به ساختمان کاملا شیشه ای فشارروانی زیادی رو تجربه کردم از لحاظ جسمی باید جوز هفت نفر دیکه رو میکشیدم فشار جسمی هم داشتم،دلم به حال وطنم ،مردمم آشفته بود و پرخون

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

اجباری که باید میرفتم سرکار،مخالفت پدرم که خانه رو ترک نمی‌کرد، در نهایت معتقد بودم چاره ای نیست باید برگردیم دوباره ولی اگر شرایط بود بدم نمیومد چند روز از محیط پر تنش و استرس زا دورباشن

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

دلشوره،اضطراب،تکرر ادرار،دل پیچه.بیخوابی،پریدن مدام از خواب.نگران الان یه بمب میاد تو خونمون یا محل کارم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

آره حس کردم ارامش،امنیت،هموطنان.انسانهای بی گناه رو از دست دادم.

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کم خواب و بیخواب،خواب میدیدم جنگنده حمله کردن

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

تا سرکار بودم کار می‌کردم. تو خونه خبر میخوندم هی

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

هیچی با بابام چندبار بحثم شد که فکر خودشه

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

حس میکردم چاره ای نیست همه ایران در یک شرایطن .یه حس بی حسی

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

مردد،مستعصل.اینکه نکنه جنگ شروع بشه.خواب اشفته

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

وقتی میرم بیرون جریان زندگی رو میبینم ،میگم خدایا شکرت آرامش و امنیت رو از من و مردمم نگیر.

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

اضطرابم اینجوریه حس میکنه میخواد یه اتفاق بد بیفته حالا نه الزاما جنگ حس از دست دادن دارم

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

نه مثل روال قبل ارتباطاتم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

بیحوصله،مضطرب.خسته.حس میکنم تو مغزم زخمه چاقو زدن

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

مرد

سال تولد:

۱۳۸۱

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

دانشجو

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

دماوند

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

مشغول به دغدغه های روزمره و در حال برنامه ریزی برای امتحانات پایان ترم و مطالعه برای آن

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

اینم مثل دفعه پیش سه چهار جا رو میزنن تموم میشه می‌ره
احساس بی تفاوتی به دلیل اعتقاد به عدم ادامه ی جنگ

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

مضطرب ، دائما درحال خوردن لب ها .
استرس به جهت وارد شدن استرس از سمت اعضای خانواده.
بلاتکلیفی و عدم توانایی در انجام امور روزمره ، درس خواندن و حتی فکر کردن به آینده .
تلفیقی از حس امید و ناامیدی از آینده.

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

ترس مورد اصابت موشک قرار گرفتن ( به علت بودن خانه در مرکز شهر و مورد هدف متعدد در روزهای ابتدایی جنگ )
ترس از دست دادن اعضای خانواده.
خودخواسته بود و تمام اعضای خانواده بر آن مصمم بودیم .

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

اضطراب که موجب خوردن لب ها می شد .
نگرانی در مورد اطرافیان دوستان آشنایانی که در تهران مانده بودند . و حتی در شهر های دیگر .
نگرانی و ترس از نابودی تهران و تصور خراب شدن خانه ها و از بین رفتن مکانهای خاطره انگیز و...
نگرانی از عدم بازگشت به حالت قبل از جنگ .

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

حس اطمینان به پدافند که در قبل داشتم را دیگر ندارم و هر آن میترسم دشمن اراده کند و مجدداً همان ماجرا ها تکرار شود .

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

میزان خوابم تغییری نکرد اما خوابم منقطع شده بود و ۷ ۸ بار طی خواب از خواب میپریدم.

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

بودن با خانواده ، بازی ویدئویی ، نواختن ساز ، خودارضایی.

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

تغییری ایجاد نشد ، روابط همانند قبل بود .

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

فقط دعا میکردم زودتر تمام شود و کسی آسیب نبیند .

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

احساس گنگ و بی معنایی . دال بر اینکه ``خب حالا که چی ؟ بدتر میشه اوضاع یا بهتر ؟ نکنه بدتر شه ؟؟ دیگه هیچوقت اوضاع بهتر نمیشه ، باید مصمم تر از قبل زبانمو بخونمو فکر مهاجرت باشم ``

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بله . ترس از بازگشت شرایط و شروع مجدد جنگ .

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

اضطراب طی سه روز حدوداً ۸۰ درصد کاهش یافت . اما دیگر احساس میکنم نمیتوانم اون آدم قبل باشم .

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

روی روابط خیر .
بر زندگی روزمره بله ، اهداف قبلی کمی دور شد ، الآن صرفاً به شادی های کوچک و لحظه ای و داشتن حال خوب در لحظه فکر میکنم .

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

کمی احساس غم و افسردگی دارم که میخواهم طی ماه های آینده با ورزش و مطالعه آن را کاهش دهم .

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۹

تحصیلات:

لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

کارمند

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

همدان

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

وحشت زده بودم دست و پام یخ کرده بود و می لرزیدم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

به پوچی رسیده بودم و نسبت به همه چی بی انگیزه بودم

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

ترس از مردن
خودخواسته بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

ترس از دست دادن خونواده ، خونه ، شغل ، دوستانم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله ، خیال‌بافی می‌کردم که یکی از اعضای خانواده م‌ رو از دست دادم

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

پر خواب ، کابوس می دیدم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

احساساتم رو رها کردم خودم روز سرزنش نکردم به خودم اجازه می‌دادم اضطراب وجود داشته باشه و سعی نکردم ازش فرار کنم ، معاشرت با آدم‌ها کمک می‌کرد کمی حالم بهتر بشه

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

صمیمی تر شد با اعضای خانواده

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

اخبار رو چک می کردم و علائم اضطراب توی بدنم پدیدار می شد

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

حس می‌کنم یه تنفس کوتاهه و بعدش دوباره همه چی شروع میشه

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

شب ها بخاطر صدای کولر که شبیه صدای هواپیما ست نمی تونم عمیق بخوابم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

سوگ نه
اضطراب کمتر شده

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

بله تاثیر گذاشته
به آینده فکر نمی کنم
بدون نگرانی در لحظه زندگی میکنم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

ترسیده و نگران

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

مرد

سال تولد:

۱۳۷۴

تحصیلات:

لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

منشی

شهر:

شهرری

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

برای تعطیلات جمعه و شنبه و هفته کاری سبک بعدش داشتم برنامه‌ریزی هایی داخل ذهنم انجام میدادم.
از مهمانی گرفته تا بیرون رفتن با دوستان و...

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

واکنش اولیه ام به دلیل مشکلاتی که داشتم بیشتر شوک و حتی به طرز شاید عجیبی شادی بود اما خیلی زود جای خودش رو به ترس، اضطراب و غم داد. و به مرور نسبت به دشمن مهاجم احساس خشم داشتم.

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

احساساتی نظیر سرخوردگی و درماندگی، خشم، ترس، استرس و افکاری از قبیل حق با کیه، آینده چی میشه، کی تموم میشه و غیره رو تجربه کردم
از طرفی لحظاتی احساساتی نظیر غرور و افتخار و مواردی از این قبیل رو هم تجربه کردم.

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

هم عوامل جبری که مهم‌ترینش مسئله اقتصادی و بعد خصوصا در روزهای اول مشکل بنزین و شلوِغی جاده‌ها بود. اما دور نبودن از خانه، اطرافیان و رفاه نسبی هم از دلایل نسبتا اختیاری ماندن در تهران بود. موضوع دیگه این بود که منطقه ۲۰ تهران هیچ خانه‌ای در زمان جنگ مورد تهاجم قرار نگرفت و برای غیرنظامیان ساکن این منطقه اتفاقی نیفتاد و به اندازه مناطق شرقی، غربی، مرکزی و شمالی شهر تهران ناامن به نظر نمی‌رسید.

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

بزرگ‌ترین نگرانی‌ها در خصوص از دست دادن جان خودم یا اطرافیان بود و بعد از این موضوع جراحت و مصدومیت شدید خودم و اطرافیانم و بعد، تخریب احتمالی محل سکونت
ترس از قحطی در صورت تداوم جنگ نگرانی بعدی من بود و افزایش فشار اقتصادی و اتمام پس‌اندازی که داشتم و در صورت تداوم بیشتر جنگ دریافتی تیرماه من هم کمتر و کمتر میشد.
در مورد تبعاتی که این تجربه‌ها و شنیده شدن پیاپی صدای انفجارها و عمل کردن پدافندها، در بلند مدت بر سلامت روان خودم، و اطرافیانم داشت هم نگرانی‌هایی داشتم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله.‌تصور از دست‌ دادن نزدیکان انقدر شدید بود که بعضا تجربه‌ای شبیه به از دست دادن واقعی داشتم و از طرفی شنیدن و دیدن اخبار کشته شدن هم‌وطنان خصوصا کودکان آنقدر تجربه دردناکی بود که برای لحظاتی هم که شده تجربه‌ای شبیه سوگ ناشی از از دست دادن نزدیکان رو داشت و البته یادآوری مداوم سوگ‌هایی که قبلا گذرانده بودم مثل فقدان پدرم هم یکی از تجربه‌های مرتبط با سوگی بود که در این مدت تجربه کردم.

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

مشکل اصلی خواب به هم ریختن ریتم خواب و خواب توام با ترس شدید و بعضا کابوس‌های مستقیم یا غیر مستقیم مرتبط با جنگ بود که هنوز هم ادامه دار هستش. ساعت شروع خواب عموما از حدود ۳:۳۰، ۴ صبح شروع میشد و تا حدود ظهر ادامه داشت و اگه در طول روز حملاتی وجود نداشت ممکن بود دقایقی از بعد از ظهر هم صرف خواب بشه. اما کیفیت خواب در کل تا حد زیادی مختل بود و هنوز هم هست.

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

دایره ارتباطی و حمایت اجتماعی نسبتا گسترده یکی از اصلی ترین موارد کمک‌کننده بود. از جهت کمیت، دورهمی‌های مختلف خانوادگی و دوستانه و از جهت کیفیت سعی در افزایش عمق رابطه با خانواده نظیر مشارکت بیشتر در امور منزل، تفریح مشترک و غیره.
سرگرمی و تفریح‌ هم کمک شایانی به کاهش استرس ناشی از شرایط جنگی کرد. از بازی‌های موبایلی گرفته تا بوردگیم گروهی، تماشای فیلم و سریال.
برای لحظاتی هم سعی در انجام اموری مثل مطالعه و ترجمه محتوا کمک‌کننده بود.
و البته تاثیر معنویت و اعتقادات مذهبی هم قابل توجه بود.

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

همانطور که عرض شد، ارتباط با اطرافیان چه از جهت کیفیت رابطه و چه از جهت کمیت بیشتر شد. رابطه با اطرافیان نزدیک مواردی نظیر حمایت، مشارکت، ارتباط عمیق ، گفت و گو و شوخ‌طبعی را در بر میگرفت و خصوصا در اواخر جنگ و حتی بعد از اعلام آتش بس، تماس‌ها و پیام‌هایی با اطرافیان دورتر برقرار شد تا از وضعیت سلامتی جسمی و روانی آن‌ها مطلع شوم.

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

دعا کردن و مناسک معنوی از رایج‌ترین و پایدار ترین واکنش‌هایم بود اما بعضا صرفا سعی میکردم حواس خودم را با انجام بازی پرت کنم.
بعضا سعی در پیگیری اخبار یا دیدن عینی حوادث از طریق پنجره‌ها یا پشت بام و گفت و گو در مورد اون‌ها با اطرافیان از دیگر واکنش‌ها بود.

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

هم احساس آرامش نسبی داشتم و هم حسی از نگرانی و عدم اطمینان و نگرانی از بابت رخ دادن خطر قریب‌الوقوع. تا حدودی حسی شبیه شوک رو تجربه کردم و هنوز نسبت به هر صدای ناگهانی حتی خفیف حساسیت نسبتا بالایی دارم و حسی از ترس و اضطراب را تجربه میکنم.

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بله خصوصا اینکه تقریبا تمامی افراد که نظری در مورد آینده جنگ دارند، چه مردم عادی و چه تحلیلگران احتمال وقوع مجدد جنگ رو بسیار بالاتر از آتش‌بس میدونن و ترس اینکه هر آن به شرایط جنگی برگردیم وجود داره و البته سرخوردگی از اینکه سخت‌تر از قبل میتونم نگاه بلندمدت به زندگی و امور روزمره داشته باشم.

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

تجربه سوگ تقریبا نیست اما تجربه اضطراب به علت مبهم بودن آینده و محتمل بودن از سرگیری جنگ هنوز وجود داره. نسبت به اون دوران کاهش نسبتا چشمگیری داشته اما هنوز وجود داره.

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

روی زندگی شخصی و کاریم حسی از عدم کنترل رو دارم و افسار امور تا حدود زیادی نسبت به قبل از دستم خارج شده که این موضوع به خودی خود حسی از نگرانی، خشم و حتی بعضا خودسرزنشگری رو به دنبال داره. از نظر سلامت جسمی هم به علت پرخوری هیجانی سلامتم بیش از پیش مختل شده ولی روی روابطم تاثیر منفی خاصی نداشته.

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

به طور کلی احساساتی نظیر غم، اضطراب، استرس و ترس رو بیشتر از قبل تجربه میکنم و احساسی از نداشتن کنترل روی امور دارم. حسی از ابهام رو هم دارم.
از جهاتی نسبت به موقعیت‌های تا حدودی نزدیک (مثل اوایل شیوع کرونا از حیث ترسناک بودن و ابهام)، مدیریت بهتری داشتم. مواردی مثل پذیرش بهتر خود، پرخاشگری نداشتن نسبت به اطرافیان و خودسرزنشگری کمتر نسبت به اون دوران تا حدودی محسوس بود و ارتباط بیشتری هم با امور معنوی گرفتم و در برخی زمینه‌ها هم فعالیت‌های معنادارتری دارم‌. مثل مطالعه موضوعاتی که برام مهم بود اما انجام نمیدادم ولی الآن با علاقه انجام میدم. بعضا حس قدردانیم از امور به ظاهر ساده و کوچک زندگی نسبت به قبل بیشتر شده و توی اون لحظات بیشتر قدردان لحظه لحظه زندگی هستم.

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۵۵

تحصیلات:

دکترا

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۲

شغل:

استاد دانشگاه

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

بومهن

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

روزهای قبل از جنگ پر مشغله بود اما ترس نداشتیم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

ترس از دست دادن خانواده

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

من خیلی ترسیدم
صداها و حمله ها باعث‌میشد شبها نخوایم دلهره داشته باشم

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

خودخواسته بود و ترس از دست دادن بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

عصبی بودن
اضطراب شدید

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

خیر

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

بی خواب شدم و در طول روز سر درد و نگرانی

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

با فرزندانم فیلم میدیدم
از خبرها دوری میکردیم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

پر از چالش بود

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

فقط داخل خانه می ماندیم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

احساس امنیت
انگار خونه و شهر امن شده بود

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

هنوز فکر میکنم و نگرانم دوباره شروع بشه😭

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بله مناسفانه
حس از دست دادن و ترس

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

کمی

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

کمی اضطراب دلرم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۵۰

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

روانشناس

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

احساس ترس و اضطراب بعد از شنیدن صدای انفجار پنجشنبه شب در تهران

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

روی وضعیت روانی خودم کنترل داشتم
گاهی از صداهایزانفجار شدید، اضطراب و ترس داشتم
اما سعی میکردم خودم را آرام کنم.

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

خود خواسته بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

بیشتر شبها از صدای انفجار ، اضطراب و نگرانی داشتم.

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله
وقتی به سر کار میرفتم، شهر خالی بود و تنها صدای انفجار و دود در نقاط مختلف، باعث شد غم سنگینی در دلم جای بگیرد و فکر میکردم آیا به روزهای قبلبرمیگردیم.

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کم خواب

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

سر کار بودن
مطالعه
پیاده روی

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

با دوستان ورخانواده همدلی بیشتر شده است

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

نه
بیشتر موزیک و مطالعه انجام میدادم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

خوشحال بودم

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بلاتکلیفی و اینکه شایعات مبنی بر ادامه جنگ، برایم اضطراب آور است و احساس یاس و ناامیدی میکنم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بله
همچنان شنیدن اخبار اضطرابم را بالا میبرد

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

بله
فکر میکنم هر روز ، کارهایی را انجام دهم که دوست دارم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

حالت اضطراب و گوش به زنگی همچنان ادامه دارد

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۹

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

روانشناس

شهر:

کرج

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

اضطراب.گوشبزنگی.ناامیدی.

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

عصبی پرخاشگرناامیدبی هدف

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

ن انتخابم بودچون همه شهرهاناامن بودن

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

بعد صداهای جنگنده ها وانفحارهای پی درپی.لرزیدن شیشه و نگرانیم فقط برای دوتابچه های خواهرم بود اضطراب اوناروداشتم بلایی سرشون نیاد.ویکی ازدوستانم ازاین اضطراب خونریزی شدیدبینی دچارشدن درنهایت بعد۵روزبستری بیمارستان خونریزی با پانسمانم بندنیومد ومویرگارو دکترازبین برد

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

خودم عزیزی ازدست ندادم ولی حتی باشنیدن اخبارک ک هم وطن وادمای دنیاازجنگ مخصوصاکودکان ازبین میرفتن قلبم سنگین بوده و عذاب میکشیدم تنگی نفس میگرفتم ازجنگ و بلاهای ک سرادمای بیکناه میاد

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کلابیداربودیم چون شبا از۳شروع میکردن ب حمله تا۶صبح
و اصولاخوابم ریخته بودبهم
فقط دوروزاخراین بحران ازشذت بیخوابی شب تاصب متوحه جنگنده هاولرزیدن شیشه نشدم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

با بازی با دوتاخواهرزاده و موزیک گوش دادن یادداشت کردن.مضاف برشرایط من افیردگی بعدطلاق و محل کارمم اعلام کردن تیرماه کارتعطیل هست تا محیط موسسه ب ثبات ارامشی برسه ناامیذی من بیشتروبی انگیزگی من بیشترمیشدم ولی یادداشت مینوشتم ک هیجان هامو کنترل کنم.باوجودک الان اتش بس اعلام کردن برگشتم ب روال زندگی دنبال کسب کارجدیذم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

چون سبک زندگیم تنهایی ومستقل بود
برای ارامش پدرم موقت منزل پدرم بودم
چون هیستریک بودم تحمل بحث و چالش وصدا جمع ونداشتم هیستریک بودنم بخاطرعوارض جداشدنم هست ن برای شرایط
و از اماده باش بودن خانواده ک کیف اماده نمیکردن ازمایحتاج یا مدارک...عصبی میشدم وراجدی نمیگیرن چرا بی تفاوتی تشون مسدن
حتی شبی ک زلزله درکرج حس شد خانوادم اصرارداشتن درمنزل بمونن سختم بودمتقاعدکنم موقت پناه ببریم محیط امن

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

بیشترمناجات میکردم ازخداالتماس میکردم فقط مراقب بچه های کوچیک باشه

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

برگشت بزندگی
راسش ب صدای هواپیما حساس نشدم واعلام ترس برام نداره

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

خیرفکرنمیکنم
تاثیرازین جهت گذشته ک مدیرموسسه من شروع کارنمیکنه و ب چالش مالی ماروکشونده
هنوز ترس دارن چون روزاول ازاتش زدن سعادت ابادشروع شدمدیرمن هنوز تو شوک هست
ولی من ن خوشبختانه برگشتم ب زندگی
این هیستریک بودن از عوارض طلاق فقط دارم درمان میکنم

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

اضطراب گهگاه هست بخاطرنوسان بازاراقتصادی ومدیریت مالی زندگی و بی برنامگی ک توایران وجودداره ثبات نیس

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

خیر

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

بعدجنگ خوشبختانه خیلی درگیری جدی یاعوارض جدی برای من وخانوادم نداشته اسیبی ندیذم
.من اسیبی ندیدم خداروشکر
فقط ب فکرمردم عادی بیگناهم ک تواین شرایط چطوردوباره خونه زندگی هاشونو میسازن عزیزلی ازدست رفته ...
فقط فکرمردمم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۸

تحصیلات:

لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

بیکار

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

شمال کرج کرمانشاه

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

دنبال کارهای مراسم بودم واسه عروسی و...

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

احساس ترس از دست دادن عزیزان و ناراحتی بابت بهم خوردن برنامه هام

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

ترس و استرس و اضطراب شدید بابت شرایطی که نمی دونستم تا کی قراره ادامه پیدا کنه و نکنه خانواده ام مشکلی واسشون پیش بیاد

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

ترس برادرم که ایران نبود و هم خونه ام که خیلی میترسید و میگفت به ی جای امن بریم بعدم مادرم که کرمانشاه بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

نمی دونم منظور از تجربه مد نظر شما چیه
ولی حالت تهوع و استرس و ضعف جسمانی طوریکه پاهام توان نداشتند و گریه و کم خوابی و حتی شکمم چندین روز کار نکرد

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

احساس میکردم روال زندگی دو نفره که قرار بود شروع کنم رو از دست دادم

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

یک تایمی کم خوابی و دو روز پرخوابی

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

سعی کردم سر خودم رو با افرادی که پیششون بودم گرم کنم یا کار تو کارهای خونه بهشون کمک کنم واخبار رو‌نخونم

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

فک میکنم صمیمی تر شد
چالشی ک بود این بود که با اینکه کمتر از دو هفته بود که نامزد کرده بودم به خونه اش رفتم و یک هفته اونجا بودیم با دختر عمه ام
و چون شناختی ازشون نداشتم باعث شد این اتفاق حس خوبی بهشون پیدا کنم

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

شب اول رو ب خاطر خستگی زیاد اصلا بیدار نشدم و با بیدار شدن بقیه متوجه شدم بیرون ک انفجار و دود بود رو از تراس دیدم و سعی کردم دختر عمه ام رو اروم کنم و بعدش خوابیدم
روز بهدش عصر که بیرون بودم و شنیدم خیلی ترسیدم و فهمیدم ادامه داره
شب اخر هم که کرج بودم به اصرار دختر عمه ام به حموم رفتیم چند دقیقه اش رو که باز سعی میکردم خونسرد باشم و بعد از صدا ها خوابیدم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

خیلی خوشحال بودم و البته باورم نمیشه که تموم شده باشه ولی از اینکه فعلا هم تموم شده و فرصتی دارم که خانواده ام رو ببینم خیلی حالمو خوب کرد

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

خیلی احساس ترس دارم که قراره چی باشه و از اینکه شرایط شغلی خودم و نامزدم بلا تکلیفه و نگرانم و از اینکه صلاح نیست داشتم بیاد ایران که مراسمم بگیرم همه چی مونده فعلا

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بله هست ذهنم درگیره ک تموم میشه یا نه بازم دست و دلم ب کاری نمیره حس ناامیدی زیادی دارم و با کوچیکترین چیزی تنش زیادی میگیرم

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

زندگی روزمره ام روالش کلا تغییر کرد چون میخواستم دنبال خونه و مراسم جهزیه باشم الان هیچی حتی امیدی ب پیدا کردن کار ندارم
روابطم سعی میکنم محتاط تر باشم کسی دلخور نشه

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

غمگین و نگران و مضطربم و واقعا نمی دونم باید برای زندگیم چه تصمیمی بگیرم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۷۰

تحصیلات:

دکترا

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

دکترای روانشناسی و استاد دانشگاه

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

خانه (تهران) را ترک کرده بودم

به کجا سفر کرده بودید؟

بابلسر

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

ما ۴ روز بعد از جنگ رفتیم و تو اون چند روز خیلی عادی زندگیمون رو میکردیم انگار جنگ تو فضای مجازی خیلی بزرگ بود

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

حس میکردم زرگریه و زود پایان میرسه

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

موقع ای که از تهران داشتم با خانواده خارج میشدم ترافیک وحشتناکی بود دورو ورمو میدیدم که مردم چجوری بند و بساطشونو جمع کردن از ترس جونشون تو یه ماشین بیشتر از ظرفیتش نشستن دارن میرن گریم گرفت
گریم گرفت که برای مردمی که شرایط مالی ندارن و اینجوری اسیر شدن

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری تهران را ترک کنی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

نه خودخواسته بود

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

فقط نگران خونه زندگیمون بودم نکنه خراب بشه و دوباره خریدنش خیلی سخته پدرم این همه زحمت کشیده

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

خیر

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

نه مشکلی نداشتم از صدا فقط شب اول ترسیدم

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

اخه اضطراب نداشتم😄

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

متاسفانه پارتنر قبلیم بخاطر این جنگ سراغمو‌ گرفت منم احساساتی شدم دوباره ارتباطمون خیلی کوتاه شکل گرفت و این بار بدتر از قبل دلمو شکوند رفت

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

نه میخوابیدم

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

به خانواده گفتم دیدی گفتم زود تموم میشه
و یه کوچولو از پایین اومدن دلار ناراحت شدم موقع جنگ از دوستی دو هزار دلار ۹۶ تومن خریدم که بعد جنک شد ۸۳😂ضرر مالی کردم

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

خیر اصلا فکر نمیکنم انقدر صنم دارم که یاسمن توش گمه

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

خیر

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

از نظر مالی بله

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

از نظر عاطفی بهم ریخته هستم

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۷, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۴

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

مجرد

شغل:

کارمند

شهر:

تهران

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

لطفاً درباره حال و هوای روزهای قبل از شروع جنگ و زندگی روزمره‌ات در تهران بگو

به کارهای روزمره می‌پرداختم.
سرکار و باشگاه و زندگی عادی را سپری میکردم.

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

عجیب بودن/غیر قابل باور

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

روزهای اول خیلی ترس نداشتم ؛ چون اخبار گوش نمیدم مخصوصا شبکه های فارسی زبان.
ولی از وقتی اخبار دنبال کردم ترسم شروع شد. نه خیلی زیاد ولی به خودم میگفتم
من هیچ کاری نکردم ،چرا جنگ شد.
با دوستام حرف زدم آنها هم همین جمله را گفتند.
پس به یه نقطه مشترک رسیدم و آروم شدم.
اخبار گوش دادم و منطقی تر رفتار کردم.

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

اولین دلیل این بود که فرقی نمی‌کرد هر جا میرفتی جنگ بود حالا کمتر یا بیشتر.
ما شهرستان باید خانه اقوام میرفتیم و خانواده تصمیم مشترک گرفت کا در خانه خودمان تهران بمانیم.

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

من بیشتر به‌ فکد این بودم که بعد از اتمام جنگ همه کارهایی که تجربه نکردم انجام بدم.
نگران آیندم بودم
نگران شغلم
نگران ازدواجی که نکردم
بچه ای که ندارم

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

خیر
خیر

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

در ساعتی ‌که سرو صدا نبود میخوابیدم
کمبود خواب نداشتم.

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

اول اخبار صحیح را دنبال کردم.
دوم اخبار رسانه های فارسی زبان را خیلی توجه نمیکردم.
سوم سریال دیدم.
چهارم شروع کردم به کوبلن دوختن.

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

بیشتر بصورت پیامک در ارتباط بودیم( با دوستان)
خانواده که هوای هم بیشتر داشتیم.

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

همه تو حال جمع می‌شدیم.
در تاریکی دورهم بودیم تا صدا قطع بشه

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

خوشحالم

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

یکسری مسائل برام اهمیت کمتری پیدا کرده

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

خیر

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

عمیق تر به موضوعات فکر کنم.
یکسری افراد بهتر شناختم

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

خوب

تاریخ شرکت در پژوهش: تیر ۸, ۱۴۰۴

جنسیت:

زن

سال تولد:

۱۳۶۶

تحصیلات:

فوق لیسانس

وضعیت تاهل:

متاهل

تعداد فرزند:

۰

شغل:

کارمند

شهر:

شهرری

پس از شروع جنگ، در تهران ماندید یا آن را ترک کردید؟

در خانه (تهران) مانده بودم

وقتی خبر شروع جنگ را شنیدی، اولین واکنش و احساس تو چه بود؟

استرس و مشغولیت دهنی شدید
اختلال در خواب
ترس و از خواب پریدن
کم میل شدن غذا
شدت دلایل بالا از حد معمول بیشتر بود به دلیل وجود سامانه پدافند در ۱۰۰ متری منزل ما که دائم صدای های هولناک میآمد.

به طور کلی وضعیت روانی خودت را در آن روزهای جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

استرس فراوان حتی در خواب
نا امید شدن از آینده
ترس از همه چیز حتی رفتن داخل آسانسور
حتی سوار شدن به ماشین و داخل خیابان بودن

چه عواملی باعث شد تصمیم بگیری در تهران بمانی؟ آیا این تصمیم کاملاً خودخواسته بود یا اجبارهایی هم داشت؟

ما فقط سه روز اواخر رفتیم منزل پدر هسرم طبق معمول که میرفتیم و سریع قبل از آتش بس برگشتیم چون هم خودم هم همسرم حس فرار رو دوست نداشتم.

در این ۱۲ روز، چه تجربه‌هایی از اضطراب یا نگرانی داشتی؟

استرس و اضطرااب از اینکه اینده ای شاید نباشه، آرزوی بچه داشتنم دیگه تموم شد، حیف خونه قشنگمون و خاطراتمون.اگر خونمون از بین بره بعدش چه اتفاقی میفته.اگر زنده بمونیم چکار میکنی.اگر یکی از من و همسرم زنده بمونیم چی؟؟؟

حتی اگر طی این ۱۲ روز واقعا فردی را از دست نداده‌اید، آیا احساس کردی چیزی یا کسی را از دست داده‌ای یا سوگ چیزی را تجربه کردی؟

بله سوگ مردمی که عزیزشون یا خونشونو از دست دادن، سوگ اون آرامش نسبی که نمیدونستیم ولی داشتیم و الان از بین رفته،

وضعیت خواب تو در طول جنگ چگونه بود؟ آیا خواب‌های خاصی دیدی یا مشکلات خواب داشتی؟

کاملا مختل شده بود، تا طلوع افتاب بیدار بودیم و بعدشم میخوابیدیم اونم در حر ۳ الی ۴ ساعت و با مغز بیدار و هشیار.

چگونه اضطراب یا نگرانی خود را مدیریت می‌کردی؟ چه فعالیت‌هایی یا راهکارهایی به تو کمک می‌کرد؟

دعا و ارتباط با خانوادم.

رابطه‌ات با خانواده، دوستان و اطرافیان در این مدت چگونه بود؟

صمیمی تر شدیم و بیشتر در ارتباط بودیم هم با خانواده هم تعدادی از دوستان..

در شب‌های حمله یا هشدارهای خطر، واکنش خاصی داشتی؟ مثلاً پناه گرفتن، دعا کردن یا چیز دیگری؟

فقط دعا کردن. چون در مناطق هشدار نبودیم و دایم برای مردم در مناطق هشدار دعا میکردم.

بعد از پایان جنگ و اعلام آتش‌بس، چه احساسی داشتی؟

یه ارامش نسبی اومد و اولین شبی بود که واقعا شب تا صبح بدون بیدار شدن خوابیدم)انگار مرده بودم(. ولی در کل حس خوبی ندارم چون دشمنمون هیجوقت به آتش بس پایبند نبوده و من همین الان هم مانند زمان جنگ استرس دارم چون احتمال زیاد باز شروع میشه.

هنوز هم به جنگ و روزهای آن فکر می‌کنی؟ این فکرها چقدر برایت پررنگ است یا چقدر بر روی زندگی ات تاثیر گذاشته است؟

بیشتر به کسایی که عزیزی از دست دادن و بی خانمان شدن فکر میکنم و براشون ناراحتم.

آیا تجربه سوگ یا اضطراب تو هنوز ادامه دارد؟ اگر بله، چگونه آن را توصیف می‌کنی؟

بیشتر با استرس و اضطراب توصیف میکنم.با بیخوابی.با لرزیرن بدنم.فشار پایین و ...

فکر می‌کنی این تجربه روی زندگی روزمره یا روابطت تأثیر گذاشته است؟ اگر بله، چگونه؟

وقتی از خونه بیرون میرم میترسم.دقیقا نمیدونم از چی ولی میترسم و استزس دارم.

به طور کلی وضعیت روانی خودت را پس از جنگ چگونه توصیف می‌کنی؟

یه بحران روحی جدید به بقیه مشغولیت های ذهنیم اضافه شده که شاید خیلی از دغدغه ها رو کم رنگ کرده.